حکایت عرفانی(چهل سال عبادت)
حکایت عرفانی(چهل سال عبادت)
عارفي ، پارچه اي را بافندگي كرد و در آن دقت بسيار بكار برد. ولي وقتي آن رافروخت . به جهت عيب هايي كه داشت ، آنرا پس دادند و او به گريه افتاد.مشتري گفت : اي مرد! گريه مكن كه من به آن راضي شدم! گفت : گـــريه ام برپارچه نيست ، بلكه به اين جهت گريه مي كنم كه در بافتن آن ، زحمت زيـــــــادي كشيدم و به سبب علت هاي نهانش، به من عودت داده شد ، ترسم از آن است كه عمل هايي كه چهل سال براي آنهـــــا زحمت كشيده ام ، مورد پذيرش واقع نشود!
عارفي ، پارچه اي را بافندگي كرد و در آن دقت بسيار بكار برد. ولي وقتي آن رافروخت . به جهت عيب هايي كه داشت ، آنرا پس دادند و او به گريه افتاد.مشتري گفت : اي مرد! گريه مكن كه من به آن راضي شدم! گفت : گـــريه ام برپارچه نيست ، بلكه به اين جهت گريه مي كنم كه در بافتن آن ، زحمت زيـــــــادي كشيدم و به سبب علت هاي نهانش، به من عودت داده شد ، ترسم از آن است كه عمل هايي كه چهل سال براي آنهـــــا زحمت كشيده ام ، مورد پذيرش واقع نشود!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:59 توسط رستمي
|
بزرگان عرفان و معنویت