ماجراهای روایت شده از عذاب قبر-عذاب قبر به خاطر خیانت به خلق الله

عذاب قبر به خاطر خیانت به خلق الله

بیهقی از عبدالحمید بن محمود نقل می کند که ابن عباس بودیم که مردی آمد و گفت : به حج می آمدیم که در محلی به نام صفاح یکی از همراهان ما از دنیا رفت. برایش قبری کندیم که دفنش کنیم ، دیدیم مار سیاهی لحد (قبر) را پر کرد. قبر دیگری کندیم باز دیدیم مار آن قبر را پر کرده ، قبر سوم را کندیم ، باز مار در آن نمایان شد. جنازه را بی دفن گذاشته ، پیش تو برای چاره جویی آمدیم. ابن عباس گفت : آن مار عمل اوست ، بروید او را در یک طرف قبر بگذارید ، اگر تمام زمین را بکنید مار در آن خواهد بود برگشته و او را در یکی از قبرها انداختیم ، چون از سفر برگشتیم پیش همسرش رفته و خبر مرگ او را داده و از کارهای شخصی مرده سوال کردیم. زن می گفت : او آرد می فروخت ، غذای خانواده خود را از ( خالص ) آن برمی داشت ، سپس به مقداری که برمی داشت کاه و نی خرد کرده ، قاطی می کرد ، می فروخت.

ماجراهای روایت شده از عذاب قبر-عذاب قبر ستم کننده به فرزند حضرت زهرا س

عذاب قبر ستم کننده به فرزند حضرت زهرا س

سید جلیل و عارف گرانقدر سید محمدعلی عراقی ، از معدود کسانی است که خدمت حضرت صاحب الامر عج رسیده اند می گوید : در ایام جوانی در یکی از روستاهای عراق ساکن بودم. در آن ایام شخصی را می شناختم وفات نمود. از همان شبی که او را دفن نمودند به مدت چهل شب ، در وقت مغرب آتشی از قبر نمایان می شد و ناله جانسوزی از آن قبر به گوشم می رسید.

در یکی از شبها چنان ناله و فزع آن شخص شدت پیدا کرد که از شدت ترس لرزه بر اندامم مستولی شد. به گونه ای که نتوانستم خود را نگه دارم و نزدیک بود که حالت غش بر من عارض شود. بعضی از بستگانم که از حال من مطلع بودند مرا برداشته و به خانه دیگری بردند و پس از مدت زمانی به خود آمدم.

از این حالت که از آن شخص دیده شده بود ، بسیار متعجب بودم ، زیرا او کسی بود که وظایف شرعی خود را انجام می داد. مقداری جستجو کردم تا علت این عذاب را بفهمم ، تا اینکه معلوم شد آن شخص در زمان حیاتش مدتی مباشر عمل دیوانی محله خود بود و از شخص سیدی که در آن محله بود وجه تحمیلی دیوانی می خواست و چون سید قدرت مالی برای دادن نداشت مدتی او را حبس کرده و برای دریافت آن، مدتی او را به سقف خانه خود آویخته بود.

ماجراهای روایت شده از عذاب قبر-فرزند صالح و رفع عذاب قبر

فرزند صالح و رفع عذاب قبر

در حدیثی حضرت رسول ص فرمود : که حضرت عیسی بن مریم ع بر قبری که صاحب آن قبر را عذاب می کردند گذشت. پس از یک سال دوباره حضرت عیسی ع از آن جا عبور کرد و دید که عذاب از صاحب آن قبر برداشته شده است ، پس گفت : ای پروردگار من سال قبل که از کنار این قبر گذشتم صاحبش در عذاب بود و امسال که بر او گدشتم می بینم عذاب از او برداشته شده است ؟!

به عیسی ع وحی رسید که ای روح الله ! صاحب این قبر فرزند صالحی داشت که به حد بلوغ رسیده بود پس راهی را اصلاح و درست کرد و یتیمی را پناه داد و من هم صاحب قبر را به سبب عملی که فرزندش انجام داد آمرزیدم !

 

ماجراهای روایت شده از عذاب قبر:سستی در نماز

ماجراهای روایت شده از عذاب قبر:

از عمربن دینار روایت شده : خواهرشخصی درمدینه فوت کرد او را دفن کرده، به خانه برگشت و فهمید که کیسه پول خود را هنگام دفن خواهرش درقبرجا گذاشته است بهمراه شخصی دیگربه قبرستان رفته و قبررا کندند تا کیسه را یافتند.

برادرمرده به همراه خود گفت: کمی دیگرنیزقبررا بکن تا ببینم خواهرم درچه حالتی به سرمی برد. قبررا بیشترحفرنموده، دیدند که قبرپرازشعله های آتش است زود قبررا پرکرده و چگونگی احوال و اعمال خواهرخود را ازمادرش پرسید، مادرش به او جوابی نداد لیکن بعد با اصرارپسرش گفت: خواهرشما در نمازها سستی می کرد و نمازها را در اول وقت نمی خواند و خوب وضو نمی گرفت و شب هنگامی که مردم می خوابیدند در پشت دروازه حرف های مردم را گوش می داد تا برای دیگران بیان کند. بهمین درخاطرقبرعذاب داده می شود.

یک واقعه عبرت آموز:

یک واقعه عبرت آموز:

تعدادی مردم نزد حضرت ابن عباس(رض) آمدند و گفتند که یک همراه ما فوت کرده و ما برای دفن کردن او قبر کندیم اما در آن مارسیاهی بود. برای بار دوم و سوم قبرهای دیگری کندیم در آنها نیز همان مار موجود بود. حال ما چه کار کنیم؟ فرمودند: در یکی از آن قبرها او را دفن کنید این مار نتیجه یکی از عمل هایش می باشد اگردر تمام دنیا برای وی قبر بکنید بازدرهرقبری مارخواهد بود.

چنانچه آنها اورا دفن کرده و به منزل مرده رفته و حالات او را اززنش سوال کردند. زن مرده گفت: او تجارت غله می کرد روزانه برای خوردن ازکیسه غله بیرون می آورد و به اندازه آن سنگریزه و خش و خاشاک در آن مخلوط می کرد. (ماردرون قبرنتیجه این عمل وی بوده.)

غلام تیزهوش

یکی از غلامان امام حسن علیه السلام خلافی را مرتکب شد. حضرت قصد داشت او را مجازات کند. غلام براي خلاصی از تنبیه، این آیه را خواند و گفت: سرورم! (الکاظمین الغیظ) حضرت فرمود: - خشم خودم را فرو خوردم. غلام گفت: مولایم! (والعافین عن الناس) حضرت فرمود: - از گناه تو در گذشتم. غلام در آخر گفت: - (والله یحب المحسنین) حضرت فرمود: تو را آزاد کردم و دو برابر آنچه پیشتر از من می گرفتی براي تو مقرر می سازم

بحارالانوار جلد 33 ، صفحه

شيطان و مرد عابد

در خبرها اورده اند که مردی صبح گاهان برای ادای نماز صبح روانهمسجد شد در

راه پایش سر خورد و در گودالی اب فرود آمد به منزلبرگشت و پس از تعویض

لباس دوباره روانه مسجد شد .

دوباره همانجا سر خورد و به گودال افتاد. مرد به سوی خانه برگشت

برای بار سوم لباس پوشید و روانه خانه خدا گردید

وقتی به گودال آب رسید دید مردی فانوس به دست منتظر او ایستاده ...

مرد فانوس به دست گفت من منتظر تو هستم تا تو را به سلامت به  مسجد رسانم

عابد قصه ما از او تشکر کرد و با هم روانه مسجد شدند

وقتی به مقصد رسیدند مرد عابد قصه ما از مرد فانوس به دست پرسید

تو که هستی و برای چه به من کمک کردی .. مرد فانوس به دست جواب داد ....

من شیطانم .. بار اول که به زمین خوردی دوست میداشتم که ازبرگشتن منصرف

شدی ولی تو با برگشت خود موجب  شدی خداوندتمام گناهان خویشاوندانت را

عفو نمایدو در مرتبه دوم که به زمین خوردی لباس پوشیدی و برگشتی

خداوند گناهان تمام مردم دهکده ات را بخشید

ترسیدم اگر بار دیگر به زمین بخوری خداوند به خاطر تو از سرتقصیرات تمام

مردم زمین بگذرد بنابراین چاره را در آن دیدم که شما را به سلامت به مقصد رسانم

درس زندگي

ما، ندرتاً درباره آنچه که داریم فکر می کنیم ،

درحالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم.

تصاویر واقعی دو برادر تعمیرکار در اهواز

حکایتهای خواندنی-آمرزش والدین با اعمال نیک فرزندان :

آمرزش والدین با اعمال نیک فرزندان :


پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله) فرمود : عیسى

بن مریم (علیه السلام) به قبرى عبور کرد که

صاحبش در عذاب بود ، سپس سال بعد به آن

قبر عبور کرد در حالى که صاحبش دچار عذاب

نبود ، به پروردگار گفت : سال اوّل از این قبر

عبور کردم صاحبش در عذاب بود ، و سال بعد در

عذاب نبود . خدا به او وحى فرمود : اى روح

الله ! از او فرزندى شایسته به سنّ رشد رسید

که جاده اى را اصلاح کرد ، و یتیمى را پناه داد ،

 پس به خاطر عمل فرزندش او را آمرزیدم.
مجموعه اى از نکته ها و داستان هاى کتب استاد حسین انصاریان

وافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت .
وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست .
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطرشد و دستور زندانی کردن وزیر را داد
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه درحالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد
و وارد جنگل انبوهی شد و ازملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله ای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
  زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،
  اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید

چگونه مي توانيد اين مرد را براي قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید
!!!
  به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد
  پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو ازاینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه  بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟
  وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید،اگر من به زندان نمی افتادم مانندهمیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،
  بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود
ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است
تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.

[ سه شنبه 16 خرداد1391 ] [ 23:7 ] [ ابوالقاسم کریمی ]

[ آرشیو نظرات ]

رابعه عدويه از بزرگترين عرفاي زنان خداشناس

رابعه عدويه
              از بزرگترين عرفاي زنان خداشناس بوده است كه بذر خشيت از خدا را در زمين سينه ها مي كاشت، به همان اندازه كه خدا را دوست مي داشت به همان اندازه نيز از خداوند مي ترسيد. هيچ انسان با ايماني به اندازه ي رابعه گريه نمي كرد، آنقدر مي گريست كه محل نماز و سجده گاهش خيس مي شد... هركس كه آيه اي از قرآن كريم برايشان مي خواند فريادي مي كشيد و به پهلو مي افتاد از سر شب تا نماز صبح مشغول عبادت حق بود و بعد از بجا آوردن نماز صبح قدري مي خوابيد و بعد از بيدار شدن مي فرمود:(اي نفس تو چطور آرام گرفتي در حالي كه از بيم و اميد به درگاه پروردگارت بي اطلاعي!) اي رابعه كمتر بخواب زيرا چيزي نمانده تا به آرامش و آسايش ابدي برسي. بعد از آن بسيار گريه مي كرد رابعه هيچ علاقه اي به دنيا نداشت و زندگي در دنيا را فقط براي خداپرستي مي خواست. نقل شده است كه: مردي چهل دينار براي رابعه فرستاد تا آن را در امورات زندگيش صرف كند. هنگامي كه پول به دستش رسيد به گريه افتاد و مي گفت: من شرم دارم كه از خداوند چيزي بخواهم كه تمام دنيا در اختيارش است... چگونه اين پول را از كسي قبول كنم كه هيچ چيزي ندارد. همواره مي گفت:كسي كه خداوند را دوست داشته باشد و عاشق خدا باشد مدام در گريه و زاري است تا به معشوق برسد و آرام گيرد. نيز مي گفت:همانگونه كه بدي هايتان را پنهان مي كنيد، همانگونه نيز كارهاي نيكتان را پنهان كنيد. اگر كسي در نزدش از مسايل دنيوي صحبت مي كرد، مي گفت: در دلت عشق دنيا ريشه كرده هركس هرچيز كه به دلش نزديكتر باشد از آن ياد مي كند. دانشمندان اسلامي همانند سفيان ثوري و ابن جوزي مقام رابعه را بسيار ستوده اند. قبل از آنكه از دنيا رحلت كند به يكي از نزديكانش گفت: در مردنم مرا آزار ندهيد و در لباس خودم مرا دفن كنيد. بعد از آن بود كه  در بيت المقدس فوت كرد و در آنجا دفن شد.

حکایت عرفانی (  خلوت انس)


خلوت انس

رابعه، از زنان عارفه بود.

كسى به او گفت : از خلوت بيرون آى تا شگفتى هاى خلقت بينى.
رابعه گفت : به خلوت در آى تا عجايب خالق بينى.

(حكايت پارسايان،رضا بابايى)

حکایت عرفانی ( استقبال کعبه از یک زن)

استقبال کعبه از یک زن

گويند که ابراهيم ادهم چهارده سال تمام پياده سفر کرد تا به خانه کعبه رسيد. او در اين مدت، دو رکعت نماز می خواند و قدمی بر می داشت و می گفت: اگر اين راه را با قدم ميروند، من به ديده ميروم.

وقتی ابراهيم ادهم به مکه رسيد، خانۀ کعبه را نديد و با خود گفت: اين ديگر چه حادثه ای ست؟ شايد به چشم من آسيبی رسيده است.
در همين فکر بود که ندايی به گوش رسيد: چشم تو آسيبی نديده است. خانۀ کعبه به استقبال بانويی رفته است که به سوی مکه می آيد. ابراهيم گفت: اين کدام زن است که چنين مقامی دارد؟
ناگهان رابعه راديد که عصا زنان می آمد و همين که نزديک شد، خانۀ کعبه به جايگاه خود بازگشت.
ابراهيم فرياد زد ای رابعه! اين چه شوری است که در جهان انداختی؟
رابعه گفت: تو شور در جهان انداختی که چهارده سال رنج کشيدی تا به خانۀ خدا رسيدی.
ابراهيم گفت: آری، من چهارده سال در اين راه مشغول نماز بودم، اما در حيرتم که چرا مقام تو را نيافتم؟

رابعه گفت: زيرا تو در نماز بودی و من در نياز.

(برگرفته از تذکرة الأوليای عطار نيشابوری)

حکایت عرفانی (  دسته بندی خلایق)

دسته بندی خلایق

نقل است که يک روز ذوالنون مصری را ديدند که می گريست . گفتند :سبب چيست گريه را ؟‎

گفت: دوش، در سجده چشم من در خواب شد، خداوند را ديدم. گفت :يا ابا‎ ‎الفيض! خلق را بيافريدم ، بر ده جزو شدند.
دنيا را بر ‏ايشان عرضه کردم ، و‎ ‎نه جزو از آن ده جزو، روی به دنيا نهادند. يک جزو ماند، آن يک جزو نيز بر ده‎ ‎جزو شدند.
بهشت را بر ‏ايشان عرضه کردم، نه جزو، روی به بهشت نهادند. يک‎ ‎جزو بماند، آن يک جزو نيز ده جزو شدند.
دوزخ پيش ايشان نهادم، ‏همه‎ ‎برميدند، و پراکنده شدند از بيم دوزخ. پس يک جزو ماند که نه به دنيا‎ ‎فريفته شدند و نه به بهشت ميل کردند، و نه از دوزخ ‏بترسيدند‎ .
گفتم :بندگان من! دنيا نگاه نکرديد ، و به بهشت ميل نکرديد ، و از دوزخ نترسيديد . چه می طلبيد؟‎
همه سر برآوردند و گفتند: «انت تعلم مانريد» . يعنی تو می دانی که ما چه می خواهيم‎.

حکایت عرفانی ( مقام رضا)

مقام رضا

مالک دینار گفت: پیش‎ ‎رابعه ‎ ‎ر‎فتم . او را دیدم‎ ‎با کوزه ای شکسته که از آن وضو ساختی و آب خوردی ، و بوریایی کهنه ، و خشتی که ‏زیر‎ ‎سر نهادی. دلم به درد آمد و گفتم: ای‎ ‎رابعه‎ !‎مرا دوستان توانگر هستند‎. اگر اجازه دهی، برای تو از ایشان چیزی خواهم.

گفت: ای مالک! غلط (خطا) کرده ای‎ ... روزی دهندۀ من و ایشان یکی نیست؟
گفتم : بلی.
گفت: درویشان را فراموش‎ ‎کرده ‏است به سبب درویشی؟ و توانگران را یاری می کند به سبب توانگری؟
گفتم‎ :‎نه.

گفت: چون حال من داند چه یادش دهم؟ او ‏چنین می خواهد ، ما نیز چنان‎ ‎خواهیم که او می خواهد.‏

(تذکرة الأولیاء، عطار نیشابوری)

حکایت عرفانی (  حقیقت من)

حقیقت من

من (شیخ اشراق) در ولایت یمن بودم، جایی که "صنعا" گویند. پیری را دیدم سخت نورانی، سر و پای برهنه می دوید. چون مرا بدید بخندید و گفت: امشب خوابی عجیب دیده ام، بیا تا با تو بگویم.

من پیش رفتم، پیر مرا گفت:
دوش در خواب شدم، جایی عجیب دیدم چنان که شرح آن نمی توانم کرد و در آن میان شخصی را دیدم که هرگز به حُسن او ندیده و نشنیده ام، چون در او نگاه کردم از غایت جمال، مدهوش شدم! فریاد از نهاد من در آمد، گفتم که مبادا ناگاه برود و من در حسرت او بمانم. بجستم و هر دو گوش او محکم بگرفتم و در او آویختم. چون بیدار شدم هردو گوش خود را در دست خود دیدم. پس از آن گفتم:

آه، مَن هذا؟ هذا حجابی.

و اشاره به بدن خود می کرد و می گریست.

و من نیز در این معنی دو بیتی گفته ام:

یک چــند به تقلید گزیدم خود را ......... نا دیـــده هـمی شـنیدم خود را
با خود بودم، از آن ندیدم خود را  ......... از خود به در آمدم بدیدم خود را
(مجموعه آثار فارسی شیخ اشراق - رساله بستان القلوب ص371)

حکایت عرفانی (  گوهر محبت)

گوهر محبت

از عارفی پرسیدند، درویشی چیست؟

گفت: آن است که در کنج دل، پای به گنجی فرو شود، و در آن گنج، گوهری یابد که آن را محبت گویند. هرکه آن گوهر یافت، درویش است.

(سرّ دلبران، ج2، دادجوئی)

*امام علی علیه السلام:
محبتِ دلدادگان به آخرت، چون سببش همیشگی است، گسسته نمی شود.

(غرر الحکم،59/305:2)

حکایت عرفانی ( صادق نیست آنکه ...)

 ( صادق نیست آنکه ...)

نقل است که حسن بصری و مالک دینار و شقیق بلخی پیش رابعه عدویه رفتند . و در (مورد) «صدق» سخنی می رفت.

حسن گفت : « صادق نیست در دعوی (ادعای) خویش، هر که صبر نکند بر ضرب مولای خویش ». رابعه گفت : « از این سخن بوی مَنی (خودخواهی) می آید ». 

شقیق گفت : « صادق نیست در دعوی خویش، هر که شکر نکند بر ضرب مولای خویش ». رابعه گفت : « از این به باید ». (بهتر از این را بگو)

مالک دینار گفت : « صادق نیست در دعوی خود، هر که لذّت نیابد از زخم دوست خویش ». رابعه گفت : « از این به باید ». 

گفتند : « اکنون تو بگوی! ».
رابعه گفت : « صادق نیست در دعوی خود، هر که فراموش نکند ألم(درد) زخم، در مشاهدۀ مطلوب خویش ».

و این عجب نبود، که زنان مصر، در مشاهدۀ یوسف (علیه السلام)، ألم زخم نیافتند. اگر کسی در مشاهده خالق بدین صفت بود، چه عجب؟

(تذکرة الأولیاء، عطار)

حکایت عرفانی(گنجشك و سلیمان نبی)

حکایت عرفانی(گنجشك و سلیمان نبی)

حضرت سليمان (عليه السلام) گنجشكى را ديد كه به همسرش مى گويد: چرا از من دورى مى كنى و حال آنكه اگر بخواهم كاخ سليمان را به نوكم گرفته و به دريا مى افكنم!

حضرت سليمان خنديد و او را نزد خود فرا خواند و فرمود: آيا تو را يارى اين كار هست كه مى گويى؟

گنجشك گفت: مرد، گاهى نزد همسرش خود را جلوه مى دهد. (دوست و عاشق بر آنچه مى گويد سرزنش نمى شود.)


حضرت سليمان به گنجشك ماده فرمود: چرا شوهرت را از خود مى رانى؟
گنجشك ماده گفت: اى پيامبر خدا! او دوست من نيست و صرفاً ادّعاى دوستى مى كند، زيرا غير من ديگرى را نيز دوست دارد.

سخن گنجشك مادّه حضرت سليمان عليه السلام را متأثر نمود و سخت گريان گشت و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خداوند خواست كه دلش را پر از مهر خدا كند و مهر ديگران را از دل وى ببرد

اى يك دله ی صد دله ، دل يك دله كن ........ مهر دگـــران را ز دل خــــــود يــــله كن
يك لحظـــه به اخـــــلاص بــــيا بر در ما ........ گـــــر كـــام تو بر نيامد آنوقت گـــله كن

حکایت عرفانی(  رسم دوستی)

حکایت عرفانی(  رسم دوستی)

ذوالنون مصرى را به جرم جنون و ديوانگى به ديوانه خانه بردند و در آن جا، وى را حبس كردند. روزى دوستان و مريدانش به ديدار او رفتند.
ذوالنون گفت : شما كيستيد؟ ... گفتند: ما دوستداران توييم.
ذوالنون، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود يافت، به سوى آنان پرتاب كرد. مريدان همه گريختند و كسى بر جاى نماند.
ذوالنون ، خنديد و سر خود را به نشانه تأسف، جنباند و گفت:

شرم بادتان! شما دوستداران من نيستيد. اگر دوستان من بوديد، بر جفاى من صبر مى كرديد و اين چنين از من نمى گريختيد. دوست ، بلاى دوست را به جان مى خرد و از او نمى گريزد.

حکایت عرفانی( شرط بندگى)

شرط بندگى

خواجه اى غلامش را ميوه اى داد. غلام ميوه را گرفت و با رغبت تمام مى خورد. خواجه، خوردن غلام را مى ديد و پيش خود گفت: كاشكى نيمه اى از آن ميوه را خود مى خوردم. بدين رغبت و خوشى كه غلام ميوه را مى خورد، بايد كه شيرين و مرغوب باشد.

پس به غلام گفت: يك نيمه از آن به من ده كه بس خوش مى خورى.

غلام نيمه اى از آن ميوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن ميوه خورد، آن را بسيار تلخ يافت. روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوه اى را بدين تلخى، چون خوش مى خورى؟!

غلام گفت: اى خواجه! بس ميوه ی شيرين كه از دست تو گرفته ام و خورده ام. اكنون كه ميوه اى تلخ از دست تو به من رسيده است، چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست. صبر بر اين تلخى اندك، سپاس شيرينى هاى بسيارى است كه از تو ديده ام و خواهم ديد.

ای کاش که همه بنده های خدا چنین باشند.بنده حقیر که شرط بندگی را بجا نیاوردم.


حکایت عرفانی ( سر خداى را چگونه با تو بگويم؟ )

حکایت عرفانی ( سر خداى را چگونه با تو بگويم؟ )

روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت:

اى شيخ! آمده‏ام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى.
شيخ گفت: بازگرد تا فردا ... آن مرد بازگشت. شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه (جعبه) بكردند و سر آن محكم ببستند.
ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت: اى شيخ، آنچه ديروز وعده كردى، امروز به جاى آر.
شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا كه سر اين حقه باز كنى)).
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت. در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند. چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت!
مرد، پيش شيخ آمد و گفت: ((اى شيخ! من از تو سر خداى تعالى‏خواستم، تو موشى به من دادى؟!))


شيخ گفت: اى درويش! ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟

حکایت عرفانی (   خرقه، آتش دل است)

حکایت عرفانی (خرقه، آتش دل است)
جنید بغدادی
عارف معتدل بوده .. او در زمرهی علما و فقها بوده و حتی لباس اهل تصوف به تن نمیکرد. به او گفتند: به خاطر یاران هم که هست خرقه (لباس اهل تصوف) بپوش.
گفت: اگر میدانستم از لباس کاری ساخته است، از آهن گداخته جامه میساختم، اما ندای حقیقت این است که از خرقه کاری ساخته نیست. خرقه، آتش دل است.
(علوم اسلامی، شهید مطهری، بحث عرفان، ص102)

حکایت عرفانی ( کعبه)

خواجه عبدالله انصاری گوید:

بدانکه خدای تعالی

در ظاهر، کعبه ای بنا کرده که از سنگ و گل است و در باطن کعبه ای ساخته که از جان و دل است.
آن کعبه، ساختهی ابراهیم خلیل است، و این کعبه، بنا کردهی رب جلیل است.
آن کعبه، منظور نظر مؤمنان است، و این کعبه، نظرگاه خداوند رحمان است.
آن کعبهی حجاز است و این کعبهی راز است.
آن کعبه انصاف خلایق است و این کعبه عطای حضرت خالق است.
آنجا چاه زمزم است و اینجا آه دمادم.
آنجا مروه و عرفات است و اینجا محل نور ذات.

حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) آن کعبه را از بتان پاک کرد، تو این کعبه را از اصنام هوی و هوس پاک گردان

(مقالات خواجه عبدالله انصاری، باب چهارم)

حکایت عرفانی ( محب را جدای از محبوب مپندار)

حکایت عرفانی ( محب را جدای از محبوب مپندار)

شخصی اویس قرنی را در کشور یمن دید و گفت: با آنکه حبیب خدا بوی محبت تو را در مدینه استشمام فرمود، چطور از فیض حضورش محروم ماندهای؟

فرمود: محب را از محبوب خود جدا مدان، و بُعد ظاهر را حاجب قرب معنوی مپندار. توئی که پیامبر را درک کردی، هیچ میدانی کدام دندان پیامبر شکسته شد؟
گفت: نه.

فرمود: دندان ثنایش شکسته شد. چون همان روز که دندان پیامبر شکست، دندان ثنای من درد کرد و بیافتاد.

(ریاض المحبین، ص 139)

حکایت عرفانی(به مرغی فروختی ...)

حکایت عرفانی (به مرغی فروختی ...)

مرد عابدی سال ها از خلق کناره گرفت و به عبادت حق پرداخت. در خانهاش درخت بزرگی بود و مرغی در آن آشیانه گرفت و با لحن خوش و آواز دلکش خود، سکوت آن خانه را میشکست. عابد تدریجا به ندای او مجذوب شد و به وجودش انس گرفت.

حق تعالی به وسیلهی پیامبر آن عهد، به وی پیغام فرستاد که: ای عابد! تو سال ها از عشق ما سوختی و سرانجام مرا به مرغی فروختی و بانگ وی تو را به جدال انداخت.

حکایت عرفانی( صورت برزخی)

حکایت عرفانی

صورت برزخی

دکتر حاج حسن توکلی نقل می کند: روزی من از مطب دندانسازی خود حرکت کردم که جایی بروم؛ سوار ماشین شدم؛ میدان فردوسی یا پیشتر از آن ماشین نگه داشت، جمعیتی آمد بالا، سپس دیدم راننده زن است، نگاه کردم دیدم همه زن هستند، همه یک شکل و یک لباس! دیدم بغل دستم هم زن است! خودم را جمع کردم و فکر کردم اشتباهی سوار شده ام (و) این اتوبوس کارمندان است. اتوبوس نگه داشت و خانمی پیاده شد، آن زن که پیاده شد همه مرد شدند!! با اینکه بنا نداشتم پیش شیخ (رجبعلی خیاط) بروم ولی از ماشین که پیاده شدم رفتم پیش مرحوم شیخ؛ قبل از اینکه حرفی بزنم شیخ فرمود: دیدی همۀ مردها زن شده بودند! چون مرد ها به آن زن توجه داشتند همه زن شدند!


شیخ رجبعلی خیاط

توضیح این واقعه (و امثال آن) را نیز از میان فرمایشات شیخ می‌توان یافت:

شیخ رجبعلی خیاط می‌فرمود: دل هرچه را بخواهد همان را نشان می دهد؛ سعی کنید دل شما خدا را نشان دهد! انسان هرچه را دوست داشته باشد، عکس همان در قلب او منعکس می‌شود، و اهل معرفت با نظر به قلب او می‌فهمند که چه صورتی در برزخ دارد. اگر انسان شیفته و فریفتۀ جمال و صورت فردی گردد، یا علاقۀ زیاد به پول یا ملک و غیره پیدا کند، همان اشیاء، صورت برزخی او را نشان می‌دهند.

حکایت عرفانی(کودک و لباس)

حکایت عرفانی(کودک و لباس)

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود وبه ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید …… چون من از خدا خواسته بودم یکی نفر بفرسته اگه خودش نمی رسه یکی از فامیل اشو بفرسته ” خدا یک جوری با هر بنده اش لطف داره که انگار همین یک بنده را داره ”

حکایت عرفانی(علت آغاز توبه ات)

حکایت عرفانی(علت آغاز توبه ات)
از عمر بن عبدالعزيز پرسيدند : علت آغاز توبه ات چه بود ؟

گفت : يكبــــــــار ميخواستم غلامي را بزنم .

او برگشت به من گفت : اي عمر !

 شبي را به ياد بياور كه فرداي آن ، روز قيامت خواهد بود !

حکایت عرفانی(چهل سال عبادت)

حکایت عرفانی(چهل سال عبادت)
عارفي ، پارچه اي را بافندگي كرد و در آن دقت بسيار بكار برد. ولي وقتي آن رافروخت . به جهت عيب هايي كه داشت ، آنرا پس دادند و او به گريه افتاد.مشتري گفت : اي مرد! گريه مكن كه من به آن راضي شدم! گفت : گـــريه ام برپارچه نيست ، بلكه به اين جهت گريه مي كنم كه در بافتن آن ، زحمت زيـــــــادي كشيدم و به سبب علت هاي نهانش، به من عودت داده شد ، ترسم از آن است كه عمل هايي كه چهل سال براي آنهـــــا زحمت كشيده ام ، مورد پذيرش واقع نشود!