حکایت عرفانی(به مرغی فروختی ...)
حکایت عرفانی (به مرغی فروختی ...)
مرد عابدی سال ها از خلق کناره گرفت و به عبادت حق پرداخت. در خانهاش درخت بزرگی بود و مرغی در آن آشیانه گرفت و با لحن خوش و آواز دلکش خود، سکوت آن خانه را میشکست. عابد تدریجا به ندای او مجذوب شد و به وجودش انس گرفت.
حق تعالی به وسیلهی پیامبر آن عهد، به وی پیغام فرستاد که: ای عابد! تو سال ها از عشق ما سوختی و سرانجام مرا به مرغی فروختی و بانگ وی تو را به جدال انداخت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:8 توسط رستمي
|
بزرگان عرفان و معنویت