حکایت عرفانی ( صادق نیست آنکه ...)
( صادق نیست آنکه ...)
نقل است که حسن بصری و مالک دینار و شقیق بلخی پیش رابعه عدویه رفتند . و در (مورد) «صدق» سخنی می رفت.
حسن گفت : « صادق نیست در دعوی (ادعای) خویش، هر که صبر نکند بر ضرب مولای خویش ». رابعه گفت : « از این سخن بوی مَنی (خودخواهی) می آید ».
شقیق گفت : « صادق نیست در دعوی خویش، هر که شکر نکند بر ضرب مولای خویش ». رابعه گفت : « از این به باید ». (بهتر از این را بگو)
مالک دینار گفت : « صادق نیست در دعوی خود، هر که لذّت نیابد از زخم دوست خویش ». رابعه گفت : « از این به باید ».
گفتند : « اکنون تو بگوی! ».
رابعه گفت : « صادق نیست در دعوی خود، هر که فراموش نکند ألم(درد) زخم، در مشاهدۀ مطلوب خویش ».
و این عجب نبود، که زنان مصر، در مشاهدۀ یوسف (علیه السلام)، ألم زخم نیافتند. اگر کسی در مشاهده خالق بدین صفت بود، چه عجب؟
(تذکرة الأولیاء، عطار)
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:47 توسط رستمي
|
بزرگان عرفان و معنویت