حکایت عرفانی( رسم دوستی)
حکایت عرفانی( رسم دوستی)
ذوالنون مصرى را به جرم جنون و ديوانگى به ديوانه خانه بردند و در آن جا، وى را حبس كردند. روزى دوستان و مريدانش به ديدار او رفتند.
ذوالنون گفت : شما كيستيد؟ ... گفتند: ما دوستداران توييم.
ذوالنون،
به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود يافت، به سوى آنان
پرتاب كرد. مريدان همه گريختند و كسى بر جاى نماند.
ذوالنون ، خنديد و سر خود را به نشانه تأسف، جنباند و گفت:
شرم بادتان! شما دوستداران من نيستيد. اگر دوستان من بوديد، بر جفاى من صبر مى كرديد و اين چنين از من نمى گريختيد. دوست ، بلاى دوست را به جان مى خرد و از او نمى گريزد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:31 توسط رستمي
|
بزرگان عرفان و معنویت