حکایت عرفانی(  رسم دوستی)

ذوالنون مصرى را به جرم جنون و ديوانگى به ديوانه خانه بردند و در آن جا، وى را حبس كردند. روزى دوستان و مريدانش به ديدار او رفتند.
ذوالنون گفت : شما كيستيد؟ ... گفتند: ما دوستداران توييم.
ذوالنون، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود يافت، به سوى آنان پرتاب كرد. مريدان همه گريختند و كسى بر جاى نماند.
ذوالنون ، خنديد و سر خود را به نشانه تأسف، جنباند و گفت:

شرم بادتان! شما دوستداران من نيستيد. اگر دوستان من بوديد، بر جفاى من صبر مى كرديد و اين چنين از من نمى گريختيد. دوست ، بلاى دوست را به جان مى خرد و از او نمى گريزد.