حکایت عرفانی(کودک و لباس)
حکایت عرفانی(کودک و لباس)
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود وبه ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید …… چون من از خدا خواسته بودم یکی نفر بفرسته اگه خودش نمی رسه یکی از فامیل اشو بفرسته ” خدا یک جوری با هر بنده اش لطف داره که انگار همین یک بنده را داره ”
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:16 توسط رستمي
|
بزرگان عرفان و معنویت