حکایت عرفانی ( مقام رضا)
مقام رضا
مالک دینار گفت: پیش رابعه رفتم . او را دیدم با کوزه ای شکسته که از آن وضو ساختی و آب خوردی ، و بوریایی کهنه ، و خشتی که زیر سر نهادی. دلم به درد آمد و گفتم: ای رابعه !مرا دوستان توانگر هستند. اگر اجازه دهی، برای تو از ایشان چیزی خواهم.
گفت: ای مالک! غلط (خطا) کرده ای ... روزی دهندۀ من و ایشان یکی نیست؟
گفتم : بلی.
گفت: درویشان را فراموش کرده است به سبب درویشی؟ و توانگران را یاری می کند به سبب توانگری؟
گفتم :نه.
گفت: چون حال من داند چه یادش دهم؟ او چنین می خواهد ، ما نیز چنان خواهیم که او می خواهد.
(تذکرة الأولیاء، عطار نیشابوری)
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:53 توسط رستمي
|
بزرگان عرفان و معنویت