حقیقت من

من (شیخ اشراق) در ولایت یمن بودم، جایی که "صنعا" گویند. پیری را دیدم سخت نورانی، سر و پای برهنه می دوید. چون مرا بدید بخندید و گفت: امشب خوابی عجیب دیده ام، بیا تا با تو بگویم.

من پیش رفتم، پیر مرا گفت:
دوش در خواب شدم، جایی عجیب دیدم چنان که شرح آن نمی توانم کرد و در آن میان شخصی را دیدم که هرگز به حُسن او ندیده و نشنیده ام، چون در او نگاه کردم از غایت جمال، مدهوش شدم! فریاد از نهاد من در آمد، گفتم که مبادا ناگاه برود و من در حسرت او بمانم. بجستم و هر دو گوش او محکم بگرفتم و در او آویختم. چون بیدار شدم هردو گوش خود را در دست خود دیدم. پس از آن گفتم:

آه، مَن هذا؟ هذا حجابی.

و اشاره به بدن خود می کرد و می گریست.

و من نیز در این معنی دو بیتی گفته ام:

یک چــند به تقلید گزیدم خود را ......... نا دیـــده هـمی شـنیدم خود را
با خود بودم، از آن ندیدم خود را  ......... از خود به در آمدم بدیدم خود را
(مجموعه آثار فارسی شیخ اشراق - رساله بستان القلوب ص371)