حکایت عرفانی ( دسته بندی خلایق)
نقل است که يک روز ذوالنون مصری را ديدند که می گريست . گفتند :سبب چيست گريه را ؟
گفت: دوش، در سجده چشم من در خواب شد، خداوند را ديدم. گفت :يا ابا الفيض! خلق را بيافريدم ، بر ده جزو شدند.
دنيا را بر ايشان عرضه کردم ، و نه جزو از آن ده جزو، روی به دنيا نهادند. يک جزو ماند، آن يک جزو نيز بر ده جزو شدند.
بهشت را بر ايشان عرضه کردم، نه جزو، روی به بهشت نهادند. يک جزو بماند، آن يک جزو نيز ده جزو شدند.
دوزخ
پيش ايشان نهادم، همه برميدند، و پراکنده شدند از بيم دوزخ. پس يک جزو
ماند که نه به دنيا فريفته شدند و نه به بهشت ميل کردند، و نه از دوزخ
بترسيدند .
گفتم :بندگان من! دنيا نگاه نکرديد ، و به بهشت ميل نکرديد ، و از دوزخ نترسيديد . چه می طلبيد؟
همه سر برآوردند و گفتند: «انت تعلم مانريد» . يعنی تو می دانی که ما چه می خواهيم.
بزرگان عرفان و معنویت